دار وندارمه آقا

بی بی جان. . .
گـــــدا نمی خواهی.؟!
دختر بی وفــــــا نمی خواهی. ؟!
کـــــاش می شد ز من سوال کنی
دخترم " کربـــــــلا " نمی خواهی. . !؟
.
.
#دل_ندارم_که_به
#معشوق_زمینی_بدهم
#دل_من_گوشه_صحنت
#به_خدا_جامانده

بایگانی
آخرین مطالب

بعضی وقتا مدام میای و آمار بازدیدکننده هاتو درمیاری

کی میاد

کی میره

چرامیاد

واسه چی من و نوشته هامو زیرو رو میکنه؟!

بعد اون وقت اونی که باید بهت سربزنه

وسرنمیزنه

اصلا یادت نمیوفته!!!...

کیا بت میشن واسمون؟

کیا مهم میشن؟

اومدن ونیومدن کیا مهمه؟

آمارتو نمیگیرم آقا

ولی

ذوق میکنم

یبار

جزء بازدیدکننده هام باشی.

بیا و یه بازدیدم از ماکن...

۰ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۲:۵۲

قدیم قدیما
اون دور دورا
چه آرزوهایی که نداشتیم
دبستانی بودیم آرزومون بود معلم پرورشی بگه
هی فلانی بیاسرصف قرآن بخون.
چقدر واسه شستن تخته پاک کن ذوق داشتیم.
یا دل دل میکردیم زنگ انشاء بشه
یادمه توانشاهامون همه میخاستیم کاره ای بشیم
مثلا دوس داشتیم دکتربشیم مریضا خوب بشن...
توخونه آرزوم بود بابام ازسرکار بیاد خونه
جورابای کثیفشو دربیاره
وما سرشستن جوراب دعواکنیم
یاآرزو داشتیم خاله اینا بیان
توی حیاط باپسرخاله ها وداداشا ودختر خاله ها
هفت سنگ و وسطی و فوتبال بازی کنیم
یادست آخر سیبیل آتشین بازی کنیم
من دزدبشم
داداش شاه
حمیدمثل همیشه جلاد...
آرزو داشتیم
هرچی پول داریم ازسیدعباس محلمون
بستنی قیفی بخریم؛اونم زعفرونی...
یاچقد سر آردنخودچی های سید دعوا میکردیم...
صبحی که بودیم ناشتا میرفتیم مدرسه
آرزو داشتیم در کیفمونو بازکنیم
بیسکویت ترد توکیفمون باشه...
آرزو داشتیم مثل خدا بشیم
یادش بخیر معلممون گفت چرانماز میخونیم؟؟
بااون عقل جوجه ام گفتم واسه اینکه مثل خدابشیم...
آرزو داشتم وقت اذان بشه
زودتر ازهمه صف اول نمازتومسجدباشم
بعد پیرزنا غربزنن بچه ها برن صفهای عقب!
ولی من همون صف اول بمونم.
یادمه یبار از روحانی مسجدپرسیدم
حاج آقا؟امام زمان به ما دخترا محرمه؟؟
اون موقعها همیشه فک میکردم مام میتونیم
وقتی آقابیاد بغلش کنیم...
ولی حاج آقانگفت محرم نیست!!!
انگاردلش سوخت گفت:بذار آقابیاد ازخودش اینو بپرس.
راهنمایی که شدیم
واسه بیست گرفتن خودمونو میکشتیم...
انقدر توگروه های مختلف بودیم که نگو
گروه سرود
گروه تئاتر
من که صدای عروسکای مختلفو درمیاوردم
مجری میشدم
مولودی خونی میکردم توبرنامه ها
مسابقه های قران
احکام
نهج البلاغه
پدر کتابخونه رو درمیاوردیم...
زنگ تفریح تموم میشد
دیرترازبقیه سرکلاس میرفتیم...
بعداز این دوران
دیگه کل آرزوهام شد کربلا
چله میگرفتیم واسه آدم شدن
هرسری روی یه رذیله کارمیکردیم
کم که می آوردیم
میرفتیم هیئت زار میزدیم...
خودمونو رام میکردیم با این جمله:
کربلایی شدن به رفتن نیست...
هرسال اردوی راهیان میرفتیم...
دلمون خوش بود امام رضا ازشلمچه رد شده...
حرفی زده...
اونوقتا به بابابزرگم میگفتم
توام میری کربلا
امام زمانم میبینی...
ولی نه کربلا رفت
نه ...
آرزو داشتم محرم از راه برسه...
بچه تر که بودیم انگار آرزوهامون قشنگ تر بود...
اما الان دیگه بعدکربلا آرزویی نداریم...
کاش به جز سلامتی و ظهور یه نفرآرزویی نباشه...
اعتراف میکنیم وضعمون خوب نیست
درست هم نمیشیم...
ولی هنوز هم امیدداریم
آرزو داریم
که آخرین ذخیره ی خدا بیاد...
اگه بیاد
خیلی خوب میشه
اگه بیاد
دلمون وامیشه
اگه بیاد
بیخود دلمون نمیگیره یهو...
اگه بیاد
همه چی رنگ خدایی میگیره...
خداکنه زودتر بیاد
خیلی زود...
اللهم عجل لولیک الفرج

۰ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۲:۰۳
مادر
 ای وسیله ی حیات من
درچنین روزی تو مادرم شدی
بگو که ورد شب هایت چه بود ؟؟
وقتی که من جزئی از وجودت بودم!!!
بگو چه کردی باخودت
بامن
باهردویمان...
بگو مرا به کدام شاه سپردی مادر؟؟؟
بگو توهم مثل محمد"ص"
مزدی نمیخاهی
جز محبت حسین"ع"...
بگو مادر...
دوست دارمت زیاد مادرجان.
برای حال دلم
همیشه دعابخوان
ازهمان وردهای چندماهگی ام درشکمت...
ازهمان دعاهای سحرت...
ازناله های رمضانت بگو...
روزت مبارک مادرجان.
مادری کردی؛حقت تمام...
الهی هم سفره ی زهرای مرضیه باشی مادر...

۰ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۳۹

اینکه دوست دارم همیشه یک نفرمثل تو باشد
که نازم رابخرد
انتظاربیخودیست؟؟؟!!!
بیخود اگرهست
چرا باتوشدم آشنا حسین جان؟!
اینکه بیهوده یادمیکنم تورا
دست کیست؟؟؟
بگو تا دستش را ببوسم؛حسین.

۱ نظر ۳۱ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۴۷

فروردینت که رفت؛مابقی هم میرود!!!

برگ ها هم سبز شد؛خیس شد!!

زرد نشودبرگ ها...نریزد برگ ها...

همین بهار بیا؛بهارمن...

مانده هنوز

رنگ رخساره ی من  زرد شود...

مانده هنوز!

۱ نظر ۳۱ فروردين ۹۴ ، ۱۴:۲۲

دلم میخواهد به استقبالت بیایم خداجان

این روزها

مدام اذن دخول خواندنت را حس میکنم

توچقدر فوق العاده ای خدای من...

کاش زودتر ازاینها میامدی به زیارتم...

احوالپرسی که میکنی

شادمیشوم خدا...

امروز نمیدانم چرا!!!

ولی برای چندلحظه حس کردم ماه بندگی توست...

رجب هم انگار برای ملاقاتت بی تاب شده...

خوش آمدی به خانه ی ما یاحبیب الباکین...

۱ نظر ۳۰ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۲۰

دوستی میگفت

کسی که عزیزش را ازدست بدهد؛تنهاست...

دلم برای تنهایی ام سوخت

تنهاتر کسی است که خودش سالهاست مرده

ولی بیخبر است...

آخرکسی که حرفش تاثیری روی دیگران نگذارد

مرده ی متحرک است...

زنده ام کن مرا؛ای مسیحای من...

۰ نظر ۳۰ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۱۳

من مات شدم

قبول!!!

ولی تو کیشم نکن مهدی جان.

سربازهای دلم سوختند

که هیچ.

از وزیرهم خبری نیست!!!

یک شاه مانده برای من..

کیشم نکن

من تنها به همان شاه بی سر زنده ام؛آقاجان.

۰ نظر ۳۰ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۰۶

دور شدم از چشمات

الان تنها آرزوم اینه که

چشت بگیرتم آقا...

میون این همه روسیاه

بشم فال نگات...

۰ نظر ۲۹ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۵۸

وقتی یک جای کار بلنگد همیشه؛

کار پیش نمیرود هرگز!!!.

لنگ لنگانم عمری؛

عصا به دست خسته شدم

راه به جایی ببرم مهدی جان.

۱ نظر ۲۷ فروردين ۹۴ ، ۱۲:۳۷