توی دلم
داشتم التماس میکردم
به مسئول کاروان؛
که تورو خدا
توروخدا برگردیم کربلا...
چه خیالاتی!!!
هم#میترسم#بیام#هم#میترسم#نیام!!!.
این روزها ؛
دلداری دادن ها زیاد شده!!!..
و آوازه ی رفتن ها زیاد ترررررر....
ثانیه ها میگفت:
قدیم تر ها؛
هوای خاک که میکردم؛
قلمم تنها
نصیب تو میشد!!!.
نگاه نکن که جسور شده ام؛
و از اربابت مینویسم؛
ولی هنوز هم؛
به یاد روزهای نوجوانی ام
با تو
اشک میریزم؛
به یاد همان دفتر کاهگلی خاکی!!!
تو شروع فصل عاشقی من
با"حسین"بودی...
گاه و بی گاه
به یاد همان روزها یادم کن؛سیدجان!!!.
بی هیچ بهانه ای هوایی شده ام؛انگار...
کوچه؛
مادر؛
سیلی؛
غیرت!!!...حسن.
حسن؛
حسن.
دروسط# کوچه #تو را# میزدند
کاش# به جای #تو# مرا #میزدند
استاد عزیز؟
شما چرا؟!!!!
فقط همین را کم داشتیم
که جناب استاد پناهیان
مارا ازسفر
معاف کنند!!!
وآوازه ی" نرفتن مان "فرو بریزد رویاهامان را ...
یا حتی جناب"عین لام"؛
باجملاتی مارا به جهاد اکبر دعوت!.
آقایان محترم؛
لطفا برای "درد"ما نسخه نپیچید!!!.
نمیرویم خیالتان راحت...
اربعین#ایران#بمانم#بی گمان#دق#میکنم.
درها که بسته میشه؛
کسی آروم صداش میاد؛
معلومه که پشت در کسی هست!!!
ولی دوس نداره درو واکنه!زوره؟!
حالا بشین پشت در و
زار بزن به حال خودت!!!
که یقینا ؛
همه جای کارات میلنگه؛
نه یه جا....
التماس را فقط عاشقان میدانند!!!
آن ها که برای لحظه ای عاشقی با تو
تمام سال را ضجه میزنند!!!
و "تو"
ناز میکنی همچنان"حسین"
درست مثل"رقیه ات"؛
سه ساله شدن را همه دوست دارند؛حتی خودت!
عشق یعنی :دیده بردر دوختن
عشق یعنی:در فراقش سوختن
آشوبم#آرامشم#تویی#حسین جان.