جمعه وشنبه و سه شنبه ام؛ ندارد
هفته ام بهم ریخته
هرروز که میگذرد بهانه میگیرم تورا...
سال دارد غروب میکندمهدی جان
من طلوع دوباره ی بدون تورا؛ خونین میبینم.
سال بدون تو؛ تحویل نمیشود؛ آقاجان
سال و عمر و لحظه ها تعطیل میشود بدون تو!!!
تورا چرا وچقدر قسم باید؟؟؟!!!
برگرد خودت بدون دعا و التماس وقسم؛ آقا...
من اعتراف میکنم آدم نشدنم را؛ مهدی جان
برگرد خودت بدون چون وچرا؛ مهدی جان.
شبی هزاررکعت را چگونه میخواندی حسین؟!!
من در دو رکعتش مانده ام هنوز!!!!.
کاش شیرینی مناجات هایت را میچشاندی به من!!!
چگونه اش را نمیدانم؛ حسین جان.
اما
دلم لک زده برای دو رکعت گفتگو باخدا؛
از همان گفتگوهای خودت بامولایت. . .
آنها که
تو را از من میگیرند را دوست ندارم که
دوست داشته باشم...
حالا میخواهد خواهر باشد
برادر باشد
رفیق باشد
یا حتی خودم باشم
یا افکارم باشد
یا هرخطا و گناهی
که در پی اش درد میگیرد وجدان من...
از من بگیر"خودم را"
تا همه ام"تو" باشی ؛حسین جان.